مرگ را پرواي آن نيست
كه به انگيزه يي انديشد
اينو يكي ميگفت كه
سر پيچ خيابون وايساده بود
زندگي را فرصتي آنقدر نيست
كه در آينه به قدمت خويش بنگرد
يا از لبخند و اشك
يكي را سنجيده گزين كند
اينو يكي مي گفت
كه سر سه راهي وايساده بود
عشق را مجالي نيست
حتي آنقدر كه بگويد
براي چه دوستت مي دارد
والاهه اينم يكي ديگه مي گفت
سرو لرزوني كه
راست
وسط چهار راه هر ور باد
وايساده بود

- بي آرزو چه مي كني؟
- با مرده اي در درون خويش به ملال سخن مي گويم.
و شما را پرستيده است هر مرد خود پرست،-
هوا خاموش ايستاده است.
از آخرين كوچ پرندگان پر هيا هو سالها مي گذرد.
آب تلخ اين تالاب
اشك بي بهانه ي من نيست؟
- به چه مي گريي؟
- نمي دانم زمستانها همه در من است
به هر اندازه كه بيگانه سر بر شانه ات بگذارد
بازي آشناست غم

طرف ما شب نيست
صدا با سكوت آشتي نمي كند
كلمات انتظار مي كشند
من با تو تنها نيستم
هيچ كس با هيچ كس تنها نيست
شب از ستاره ها تنها تر است
طرف ما شب نيست
چخماق ها كنار فتيله بي طاقتند
خشم كوچه در مشت توست
در لبان تو شعر روشن صيقل مي خورد
من تو را دوست مي دارم
و شب از ظلمت خود وحشت مي كند

تو نمي داني غريو يك عظمت
وقتي كه در شكنجة يك شكست نمي نالد
چه كوهيست!
تو نمي داني نگاه بي مژة محكوم يك اطمينان
وقتي كه در چشم حاكم يك هراس خيره مي شود
چه دريائيست!
تو نمي داني مردن
وقتي كه انسان مرگ را شكست داده است
چه زندگيست!

مرا كسي نساخت، خدا ساخت،
نه آنچنان كه كسي مي خواست، كه من كسي نداشتم.
در باغ بي برگي زادم و در ثروت فقر غني گشتم و از چشمه ايمان سيراب شدم .
و در هواي دوست داشتن دم زدم و در
آرزوي آزادي سر برداشتم و در بالاي غروب قامت كشيدم.
و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم كردند.
تاحقيقت دينم شد و راه رفتنم.
و خير حياتم شد و غار ماندنم.
و زيبايي عشقم شد و بهانه زيستنم.


انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
تنهايي عريان.
انسان
دشواري وظيفه است.

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم
هرگز از مرگ نهراسيدم
اگر چه دستانش ، از ابتذال شكننده تر بود
هراس من همه مردن در سرزميني ست
كه در آن مزد گور كن
از بهاي آزادي مردمان
افزون باشد
-------------------------------------------------------------------------------
قناري گفت:كره ما
كره قفس ها با ميله هاي زرين چينه دان چيني
ماهي سرخ, سفره هفت سين را به محيطي تعبير كرد
كه هر بهار متبلور ميشود.
كركسي گفت:سياره من
سياره بي همتايي كه در آن مرگ مائده مي آفريند.
كوسه گفت: زمين
سفرهي بركت خيز اقيانوس ها.
انسان سخني نگفت
تنها او بود كه جامه به تن داشت
و آستين اش از اشك تر بود.
--------------------------------------------------------------------------------
يله بر ناز كاي چمن
رها شده باشي
پا در خنكاي شوخ چشمه ئي
و زنجيره
زنجيره بلورين صدايش را ببافد
در تجــرد شب
واپسين وحشت جانت
نا آگاهي از سر نوشت ستار ه باشد
غم سنگينت
تلخي ساقه علفي كه به دندان مي فشري
همچون حبابي نا پايدار
تصوير كاملِ گنبد آسمان باشي
و روئينه
به جادوئي كه اسفنديار
--------------------------------------------------------------------------------
تو سخن مي گويي من نميشنوم
تو سكوت مي كني من فرياد ميزنم
با مني با خود نيستم
و بي تو خود را در نمي يابم
ديگر هيچ جيز نمي خواهد نمي تواند تسكين ام دهد.
ميگيرَدَم ز زمزمهي تو، دل.
دريا! خموش باش دگر!
دريا،
با نوحههاي زير ِ لبي، امشب
خون ميكني مرا به جگر...
دريا!
خاموش باش! من ز تو بيزارم
وز آههاي سرد ِ شبانگاهات
وز حملههاي موج ِ كفآلودت
وز موجهاي تيرهي جانكاهات...

دهانت را مي بويند مبادا گفته باشي "دوستت دارم"
مبادا شعله اي در آن نهان باشد
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد.
در اين بن بست كج و پيچ سرما
به انديشيدن خطر مكن
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد.
آنك قصابانند
و تبسم را بر لبها جراحي ميكنند،
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد!
كباب قناري بر آتش سوسن و ياس
ابليس پيروز است،( ابليس پيروزْ مست)
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد!
اشك رازيست ٬ لبخند رازيست ٬ عشق رازيست
اشك آن شب ٬ لبخند عشقم بود
قصه نيستم كه بگويي ٬ نغمه نيستم كه بخواني ٬ صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني ٬ يا چيزي چنان كه بداني
من درد مشتركم ٬ مرا فرياد كن !
درخت با جنگل سخن مي گويد ٬ علف با صحرا ٬ ستاره با كهكشان ٬
و من با تو سخن مي گويم .
نامت را به من بگو ٬ دستت را به من بده ٬ حرفت را به من بگو ٬
قلبت را به من بده !
من ريشه هاي تو را دريافته ام ٬ با لبانت براي همه ي لب ها سخن گفتم
و دستانت با دست هاي من آشناست .
در خلوت روشن با تو گريسته ام ٬ براي خاطر زندگان ٬
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام زيباترين سرود ها را ٬
زيراكه مردگان اين سال عاشق ترين زندگان بودند .
دستت را به من بده ٬ دستهاي تو با من آشناست .
اي دير يافته با تو سخن مي گويم .
به سان ابر كه با طوفان ٬ به سان علف كه با صحرا ٬
به سان باران كه با دريا ٬ به سان پرنده كه با بهار ٬
به سان درخت كه با جنگل سخن مي گويد .
زيرا كه من ريشه هاي تو را دريافته ام .
زيرا كه صداي من با صداي تو آشناست
كفشهايم كو،
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيهها ميگذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا ميروبد.
بوي هجرت ميآيد:
بالش من پر آواز پر چلچلههاست.
صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.
بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچهيي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
وقتي از پنجره ميبينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كميابترين نارون روي زمين
فقه ميخواند.
چيزهايي هم هست، لحظههايي پر اوج
(مثلا" شاعرهيي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبي از شبها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
بايد امشب بروم.
بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بيواژه كه همواره مرا ميخواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفشهايم كو؟
دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.
مسافر از اتوبوس
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
متداد خيابان غربت او را برد
غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."
نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.
و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.
- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،

هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!
حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.
"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد
شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.
كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.
نگاه مي كردي :
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي ،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.
ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.
كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."
شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.
سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.
و بار دگر ، در زير آسمان "مزامير"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.
و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش "ارمياي نبي"
اشاره مي كردند.
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" مي خواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره مي كردند.
كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط "لوح حمورابي"
نگاه مي كردند.
و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم.
سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي مي پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.
سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش،و تنها، و سر به زير،و سخت.
من از مصاحبت آفتاب مي آيم،
كجاست سايه؟
ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.
صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها،كه از سياحت اطراف "طور" مي آيد
و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است.
ولي مكالمه ، يك روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پركهاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد
براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!
ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست.
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه.
هنوز تاجز يزدي ، كنار "جاده ادويه"
به بوي امتعه هند مي رود از هوش.
و در كرانه "هامون"، هنوز مي شنوي :
- بدي تمام زمين را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صداي آب تني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.
و نيمه راه سفر، روي ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عكس "تاج محل" را در آب
نگاه مي كردم:
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ "مگار"
و در مسير سفر مرغ هاي "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشني حال،
كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم.
عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.
من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.
در ابتداي خودش بود
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد.
من ايستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره مي كردم:
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.
در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من.
- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سوح عطش كن.
- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
- و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
- ودر كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
- جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست.
- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار
چقدر روشن بود !
- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟
عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد
يك كار مهم وجود داشت كه ميبايست انجام مي شد و از همه كس خواسته شد آن را انجام دهد.
همه كس ميدونست كه يك كسي آن را انجام خواهد داد
هر كسي ميتوانست آن را انجام دهد اما هيچ كس آن را انجام نداد
يك كسي از اين موضوع عصباني شد به خاطر اينكه اين وظيفه همه كس بود.
همه كس فكر ميكرد هر كسي نميتواند آن را انجام دهد اما هيچ كس نفهميد كه هر كسي آن را انجام نخواهد داد.
سرانجام اين شد كه همه كس يك كسي را براي كاري كه هر كسي نمي توانست انجام دهد و هيچ كس انجام نداد سرزنش كرد.

چشماي منتظر به پيچ جاده
دلهره هاي دل پاک وساده
پنجره ي باز و غروب پاييز
نم نم بارون تو خيابون خيس
ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من مي کوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب هميشه واسه من نشوني از تو بوده
برام يه يادگاريه جز اون چيزي نمونده
تو ذهن کوچه هاي آشنايي
پر شده از پاييز تن طلائي
تو نيستي و وجودم و گرفته
شاخهء خشک پيچک تنهایی
ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من مي کوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب هميشه واسه من نشوني از تو بوده
برام يه يادگاريه جزءاون چيزي نمونده

آن روزها چقدر پاک بوديم و بي گناه...
با يک نگاه عاشق ميشديم
و با يک اشاره دل ميباختيم.
وقتي به دل بستن خود فکر ميکنم
از همه آن سادگيها به خنده ميافتم.
ولي نه!!! اگر چه دلها پاک بودند و بيآلايش
اما زندگي مسيري به همان سادگي نداشت.
من به يک نگاه دل باختم
و به صد اشاره آنرا پاک کردم.
ميدانم آنچه بايد، اتفاق ميافتد...
من به تقدير نوشته شده ايمان دارم
و فکر ميکنم
آنچه بايد، رخ خواهد داد.
پس خود را به سرنوشت ميسپارم
و ايمان دارم
دلهاي پاک و بيگناه، تقديري زيبا دارند
خداوندا...
من از تنهائی و برگ ريزان پائيز من از سردی سرمای زمستان
من از تنهائی و دنيای بی تو می ترسم
خداوندا..
من از دوستان بی مقدار من از همرهان بی احساس
من از نارفيقيهای اين دنيا می ترسم
خداوندا..
من از احساس بيهوده بودن ؛ من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب می ترسم
خداوندا...
من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک می ترسم
خداوند...
من از ماندن می ترسم خداوندا من از رفتن می ترسم...
خداوندا...
من از خود نيز می ترسم ...
خداوندا... پناهم ده


Just remember that, This Is Not The End
When you are in solitude
Lying restlessly in the dark
Thinking hopelessly in pain
And the cold grows all around
Just remember that, this is not the end
****
When you wake up someday and
You touch no one by your side
You see no more the sun shine
And feel lonely in your hear
Just remember that, this is not the end
When you know the road in snow
Through the window in the night
And hear the silence calling you
You want to cry but you cannot
Just remember that, this is not the end
When you travel back in your memories
And recall the joys which are not whit you
And feel upset in your heart
شب و يک روزن و يک لحظه رهايی
بودن و رفتن و موندن و جدايی
قفسی بی آ ب و دانه برای موندن و رهايی
نفسی بی عشق و بونه برای گذر ز جايی
چه کنم که بسته پايم نرود دلم زجايی
چه کنم که عشق پاکت ندهد ره رهايی
نکنم ز دل شکايت ز فراق اين جدايی
که دگر همه بدانند رسم عاشقی است جدايی

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:


كهنه فروش داد ميزنه :چراغ شكسته مى خريم…كفشاى پاره مى خريم…اسباب كهنه مى خريم…
بى اختيار داد ميزنم :كهنه فروش قلب شكسته ميخرى


مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم،تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا زتو دورش سازم
زتو،اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لرزد،مي رقصد اشك
آه،بگذار كه بگريزم من
از تو،اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم،صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم،خنده به لب،خونين دل
مي روم از دل من دست بردار
اي اميد عبث بي حاصل چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو؟
بي تو مردم "مردم
كه نگو
هي از هواي اين همه واژه
وسوسه ام مي كند : بيا
اما نمي روم
چه فايده دارد اين رفتن
كه باز آمدنش
پرده پوش پشيماني ست
حقيقت اين است
هنوز ميان دريا و دلهره
مجبورت نكرده اند كه بداني
باد نمي فهمد
باد نمي فهمد
بر اين بوته ي بي وطن چه رفته است
حالا هي ساز بي پرده
از پرده در پرده چيزي بزن
چيزي در پرده باز نخواهد ماند
من يك عاشقمYYYYYYYYYY
اگر عاشق نيستي،لااقل عاشق خودت باش... YYYYY
خيلي زيبا بود،زيبايي اش در همان لحظات اول تمام وجودم را تسخير كرد. آن قدر زيبا بود كه دلم نمي خواست حتي لحظه اي چشم از چشمهايش بردارم.چشمهايش آيينه ي زندگي بود. سرشار از صداقت و يكرنگيZZZZZZZZ Z.
احساس مي كردم كه او لياقت بدست آوردن همه چيز را دارد. احساس مي كردم تمام دنيا و كائنات فقط به خاطز او در گردش و تكاپو هستند. YZYZYZY
روح بزرگ و خدايي اش آنقدر زيبا و خواستني بود كه نه تنها من, بلكه همه ي اطرافيان را به سوي خويش جذب مي كرد. فقط كافي بود لبخند بزند. YZYZY
اگر به خودش ايمان پيدا مي كرد مي توانست حتي كوه ها را هم جابجا كند. در مقابل ايمان واراده ي او هر كاري شدني بود . ZYZYZYZYZYZ
همه ي جنبه هاي او برايم دوست داشتني بود.آنقدر در كنار او بودن برايم لذت بخش بود كه تمام غم و غصه ها را فراموش مي كردم. در مقابل روح ملكوتي او حتي غمها و غصه هاي بزرگ هم مي توانست مثل يك امتحان كوچك وسده ي زندگي باشد. اصلاً ارزش او بيش از اين بود كه لحظه هايش را با ناراحتي هاي عادي روزمره ام غم انگيز كنم . Y
آغوش گرم و مهربان او مي توانست پناه همه ي اطرافيانش باشد.روح يگانه و خلاق و بي انتهاي او در قالب جسمي دوست داشتني در اين دنيا نمايان شده بود. YZ
و اين فرشته ي زميني تمام وجودم رااز عشق خود لبريز كرد و از آن زمان به بعد هر زمان كه او را مي بينم بر لبانم "فتبارك الله احسن الخالقين" جاري مي شود. به نظر من ارزشمندترين كسي است كه هر روز در آئينه ي نصب شده به ديوار اتاقم مي بينم. Y
آخر من عاشق كسي هستم كه هر موقع در آيينه نگاه مي كنم با چشمهايش به من سلام مي كند. دوستت دارم اي فرشته ي زميني.YYYYYYYYYYYYY

بر تخته سياه زندگي،
احتمالات و فرضيات را
چه خوب به من آموختي
گفتي:احتمال اينكه عاشقت بمانم كم است ،
پس فرض كن كه...
رابطه اي در كار نبوده است
![]()
آنگاه كه به حكم عقلانيت،
دو نيمكره كوچك
دريايي از احساس را محدود مي كنند
چيزي نمي توان گفت
افسوس كه در امپراطوري عظيم انسان ...
قدرت در دست اقليت است
بي خيال خشكسالي!
فقط كمي زمزمه كن:
دارد باران مي بارد …
…هيچ كس نمي داند
اينهمه رطوبت و زندگ
چگونه در چشمهاي اميدوارت
جا خوش كرده !

مي بيني؟ ! همه چيز مي گذرد :
آب،ثانيه،روز،عمر...
اما
عشق مي مانددر:قلب من
در:تارو پوداين زندگي

دو روزمانده به پايان جهان تازه فهميد كه اصلاً زندگي نكرده استء تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزده خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.التماس و درخواست كرداما خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته ها پيچيد، باز هم خدا سكوت كرد،فرياد زد و جار و جنجال راه انداخت ولي باز هم خدا سكوت كرد .
دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد،خدا سكوتش را شكست و گفت: بنده ي من ! يك روز ديگر هم رفتو تو تمام روز را با بد و بيراه گفتن و جار و جنجالاز دست دادي تنها يك روز ديگر باقي است بيا و اين روز را زندگي كن. او با گريه گفت : اما با يك روز چه كار مي توان كرد؟
خداوند فرمود:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي كه هزار سال زيسته است و آن كه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي يايد
امروز روز آن است كه فراموش كني آنچه كه بودي !
استواري گامهايت، صلابت عقابها را حقير جلوه خواهد داد !
برخيز ، دوباره بيآغاز
براي فيلمنامه ي عشقت به اين و آن قول نقش اول را مي دادي
اما اكنون بدون قهرمان مانده اي !
با عده اي سياهي لشكر و بدل كار !
هميشه به خودت تنها به خودت اطمينان داشته باش.
در هنگام مشكلات به آسمان نگاه كن !
چرا كه معمولاً اطرافت خالي از دوستاني ميشود...
كه تا ديروز به پاي رفاقت جان مي دادند !
و تو مي تواني آن باشي كه يك عمر آرزو داشتي
كمي تلاش، كمي ايمان...
ديگروقت آن رسيده است كه به وجودت افتخار كني
وبه خاطر يافتن مقصر زندگي ات را تلخ و سياه نكن !
بگذار آنچه در پايان يك عشق بجاي مي ماند
خاطرات خوشي باشد از لحظه هايي كه
ديگر براي هيچ كدامتان تكرار نخواهد شد...
آنگاه كه نمي توانيم پا به پاي زندگي حركت كنيم
نا اميدي توان را از قدهايمان مي گيرد !
و ترفندهايمان به جايي نمي رسد !
براي باز يابي توان از دست رفته
بياييد معجزه ي اشك را از ياد نبريم !

اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟..خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.
کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را*** مـادر*** صدا کني.
می تونم بفهمم مادرم چی می کشه خدا رحمتش کنه مادر بزرگمو درست چند روز قبل روز مادر فوت شد و هممونو ناراحت کرد مخصوصا بچه هاش خدا بیامرزتش خدا هیچ کسو بی مادر نکنه ![]()
چه كسى را باور كنم
دكترها به من گفتند كه ديگر هيچ گاه راه نمى روم اما مادرم گفت كه من راه مىروم و من حرف مادرم را باور كردم بگذاريد داستان را از اول بگويم… داستان دختر كوچكى را برايتان بگويم كه در يك كلبه ى محقر دور از شهر در يك خانواده ى فقير بدنيا آمده بود زايمان زودتر از زمان مقرر انجام شده بود ونوزاد زودرس ضعيف و شكنندهاى بود همه شك داشتند كه زنده بماند وقتى 4 ساله شد بيمارى ذات الريه ومخملك را باهم گرفت تركيب خطرناكى كه پاى چپ او را ازكار انداخت و فلج كرد اما او خوش شانس بود چون مادرى داشت كه او را تشويق و دلگرم مىكرد مادرش به او گفت عليرغم مشكلى كه در پايت دارى با زندگيت هر كارى كه بخواهى مىتوانى بكنىتنها چيزى كه احتياج دارى ايمان مداومت جرات و يك روح سر سخت و مقاوم است بدين ترتيب در 9 سالگي دختر كوچولو بستهاى آهنىپايش را كنار گذاشت و بر خلاف آنچه دكترها مىگفتند كه هيچگاه بطور طبيعى راه نمىرود راه رفت و 4 سال طول كشيد تا قدمهاى منظم و بلندى را برداشت و اين يك معجزه بود او يك آرزوى باور نكردنى داشت آرزو داشت بزرگترين دونده ى زن جهان شود اما با پاهاى او اين آرزو چه معنايى مىتوانست داشته باشد؟ در 13 سالگىدر يك مسابقه ى دو شركت كرد و نفر آخر شد در تمام مسابقات دبيرستان شركت كرد و در تمام مسابقات آخرين نفر شد همه به اصرار به او مي گفتند كه اينكار را كنار بگذارد اما روزى فرا رسيد كه او قهرمان مسابقه شد از آن زمان به بعد ويلما در هر مسابقه اى شركت كرد و برنده شددر سال1960او به بازيهاى المپيك راه يافت و آنجا در برابراولين دونده ى زن دنيا يك دختر آلمانى قرار گرفت كه تا بحال كسى نتوانسته بود او را شكست دهد اما ويليما پيروز شد و در دو 100متر 200متر و دو امدادى400 متر 3 مدال المپيك گرفت آنروز او اولين زنى بود كه توانست در يك المپيك 3 مدال طلا كسب كند در حاليكه گفته بودند او هيچ وقت نمي تواند دوباره راه برود
تو كه بارون و نديدي
گل ابرا رو نچيدي
گله از خيسيه جاده هاي غربت مي كني
تو كه خوابي تو كه بيدار
تو كه مستي تو كه هشيار
لحظه هاي شب و با ستاره قسمت مي كني
منو بشناس كه هميشه
نقش غصه ام روي شيشه
من خشكيده درخت توي بطن باغ و بيشه
جاده هاي بي صبا رو
سال گنگ بي بهارو
تو نديدي به پشيزي نگرفتي دل ما رو
تو كه بارون و نديدي
گل ابرا رو نچيدي
گله از خيسيه جاده هاي غربت مي كني
تو كه خوابي تو كه بيدار
تو كه مستي تو كه هشيار
لحظه هاي شب و با ستاره قسمت مي كني
لحظه هاي تلخ غربت هفته هاي بي مروت
تو نبودي كه ببيني شب تار انتظارو
همه قصه هام تو هستي
لحظه لحظه هام تو هستي
تو خيالم توي خوابم
پا به پام بازم تو هستي
منو بشناس كه هميشه
نقش غصه ام روي شيشه
من خشكيده درخت توي بطن باغ و بيشه
جاده هاي بي صبا رو
سال گنگ بي بهارو
تو نديدي به پشيزي نگرفتي دل ما رو
لحظه هاي تلخ غربت هفته هاي بي مروت
تو نبودي كه ببيني شب تار انتظارو
همه قصه هام تو هستي
لحظه لحظه هام تو هستي
تو خيالم توي خوابم
پا به پام بازم تو هستي
همه قصه هام تو هستي
لحظه لحظه هام تو هستي
تو خيالم توي خوابم
پا به پام بازم تو هستي


عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه
تموم زندگی پر از دروغه
هیچ کسی، هیچ کسی رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره
این روزا دخترا فراری میشن
پسرا لیسانس تو بیکاری میشن
دختره تازه اوله بلوغه
دلش مثه یه ترمینال شلوغه
دلش مثل یه ترمینال شلوغه
هر کی براش بوق می زنه هُل میشه
تموم اعضای تنش شل میشه
اول میگه سوار نشم بد میشه
بعد میگه مَحل ندم رد میشه
وای میسه ذل میزنه توی چشماش
میگه چشات در میارم از جاش
خم میشه بند کفشش ببنده
نگاش کنه زیر زیرکی بخنده
نگاش کنه زیر زیرکی بخنده
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ
تموم زندگی پر از دروغ
هیچ کسی،هیچ کسی رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره
you got mail
خلاصه عاشق شدن آسون شده
دلبرکا فت و فراون شده
عشق ها شده اینترتی،ایمیلی
مجنون نشسته چت کنه با لیلی
مجنون نشسته چت کنه با لیلی
چت میکنن هی میگن و میخندن
یه ریز برای هم خالی می بندن
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ
تموم زندگی پر از دروغ
هیچ کسی،هیچ کسی رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره
با کسب رخصت از جناب مجری
میریم به قرن پنج و شیش هجری
به روزگاری که پر از جنون بود
چشمای عاشقا دو کاسه خون بود
به روزگاره ویس یک لا قبا
اونی که اصلاً نمی خوابید شبا
فقط به فکر لیلی خودش بود
دیوونه بازی تنها موردش بود
دیوونه بازی تنها موردش بود
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ
تموم زندگی پر از دروغ
هیچ کسی،هیچ کسی رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره


